Tuesday, 16 September 2014

نپرس از من کجا بودی...؟

این هم یک مثنوی-غزل محصول یک سفر سه‌سال قبلی که به ترکیه داشتم؛ ولی رفتن به قونیه که یکی از رؤیاهای من بود، تعبیر نشد که نشد یعنی آخرین ایست‌گاهِ مولانا را ندیدم....
نپرس از من کجا بودی...؟


سفر پایان رسید اما سخن ناگفته باقی‌ماند

سرود سبز رؤیا های شهری خفته باقی‌ماند
نشد تا پیر رومی را دوباره در سرود آرم
به ‌آغوش مشامم خوشه خوشه بوی عود آرم
نشد خلوت کنم با های های نای مولانا
گلویی ترکنم از قطره‌ی دریای مولانا
نشد تا راویِ ویرانه‌های خانقاه گردم
صدای دردهای بلخ؛ شهر بی‌صدا گردم
نشد فرصت یکایک کشور خود را غزل سازم
و مرگ ملت خون بستر خود را غزل سازم
غزل سازم که پائیزش بهاران می‌شود یا نه؟
و فصل انجمادش گرم و جوشان می‌شود یا نه؟
غزل سازم که آیا این نگاهِ خسته از جنگ‌اش؟
به لبخند سلام صلح عنوان می‌شود یا نه؟
غزل سازم که آیا جاده‌های عقده آلودش؟
گذرگاه سپاهِ شه‌سواران می‌شود یا نه؟
غزل سازم که روح بی‌تفاوت‌های این دنیا
ازین آتش فشانی‌ها پریشان می‌شود یا نه؟
پرستو باز می‌خواند به پای شاخه‌ی چیزی؟
و اشکی باعث امحای فوران می‌شود یا نه؟
خبر از باغ می‌گیرد جناب باغبان آیا؟
گل سرخ از لباس دود عریان می‌شود یا نه؟
***
نشد تا راوی ویرانه‌های خانقا گردم
صدای دردهای بلخ؛ شهر بی‌صدا گردم
به مولانا بگویم: خانقاه‌ات لانه‌ی بوم است
و شهر بلخ بامی سر دچار لشکر شوم است
به مولانا بگویم: زندگی با ما چه‌ها کرده؟
حوادث آشیان‌اش را چقدر نا آشنا کرده...
بگویم پارسی را پاسداری نیست در خاور
به رزم اجنبی چابک سواری نیست در خاور
بگویم مولیان رودکی جویی‌ست بی‌پرسان
به سردی می‌گراید پنجه‌ی رامشگر انسان
بگویم غیر غم در کوچه‌های بلخ چیزی نیست
و عمر ما به غیر از داستان تلخ چیزی نیست
ز سعدی نیست آوایی، ز حافظ نیست آهنگی
و همتای سنایی نیست خورشیدی به اورنگی
ببین! بخت سیاهم را ندیدم وای وای افسوس!
و یک گلواژه از باغی نچیدم وای وای افسوس!
نپرس از من کجا بودی که من دلتنگ برگشتم
از آن رنگین کمان وادی همان بی‌رنگ برگشتم
***
نمی‌مالم به چشمان‌ام کتاب مثنوی دیگر
نمی‌گیرم خبر از داستان معنوی دیگر
نمی‌خوانم از این پس قصه‌ی ناب کنیزک را
بسوزانید دیگر، دفتر و باب کنیزک را
دگر جایی ندارد نام مولانا به قلب من
و تاثیری ندارد جام مولانا به قلب من
دگر مهم برایم نیست شور شمس تبریزی
به آتش می‌کشم پای عبور شمس تبریزی
دگر از شعرهایم بوی مولانا نمی‌آید
و روح اشتیاقم سوی مولانا نمی‌آید
نپرس از من کجا بودی که من دلتنگ برگشتم
از آن رنگین‌ترین وادی همان بی‌رنگ برگشتم
پائیز 1390
ترکیه

Wednesday, 27 August 2014

شب شعر به مناسبت12سالگرد شهید احمد شاه مسعود


شعر از میله توت استآن پنجشیر

بی تو محروم بوی بارانم، بی تو یک تکه ابر دلتنگ ام می خراشم سکوت انسان را، انعکاس شدید یک سنگ ام از میان چهار فصل خدا، فصل تقدیر من زمستان است بی تو یعنی همیشه یخ بندان، بی تو یعنی همیشه سالنگ ام *** زخم در زخم، زخم زخمی ام،زخم در زخم، زخم زخمی ام... من کی ام: زخم خورده ی تاریخ... زاده ی دود و آتش و جنگ ام شاید از کوچه های تبریزم، یا که شبگرد لخت قونیه... یا که دیوانه گی ی مولانا، یا که از شاعران دلتنگ ام غزل ناب بیدل ام، یاکه مرد صاحبدل ام و یا اینکه- موسیقی دانم و کلاسیک ام، یا "رحیم بخش" یا "سر آهنگ ام" ننگ افغانی ام به خاک نشاند، تف به این غیرتی که من دارم من دگر نیستم... افغانی، و تو هم فکر کن که بی ننگ ام من که اصلیت ام خراسانی ست، در سرشتم غرور می جوشد مثل رنگ زبان مادری ام، ساده و صاف و پاک و یکرنگ ام عطش *قافیه ی دلتنگ را خودم دوجای تکرار آورده ام...

Sunday, 24 August 2014

یک غزل‌واره تقدیم دوستا

ساقه را غم، ریشه را گلدان سردی می‌کند 
بی‌تو حتا فصلِ تابستان سردی می‌کند
زخمِ سنگینی که در اندامِ شهری می‌خورد
امتدادِ خیسِ در باران سردی می‌کند
جُغد های زردِ پاییزی همین‌که می‌رسند
زندگی دیگر به گنجشکان سردی می‌کند
شب که می‌آید کبوترها پریشان می‌شوند
آسمان با وُسعتِ جولان سردی می‌کند
تا نمی‌آرد شمالک های گیسوی ترا
خواب هم دیگر، دراین زندان سردی می‌کند
مرده را حتا اگر... در متنِ آتش بسپُری
سنگ سنگِ داغِ گورستان سردی می‌کند
بر منِ پرورده‌ی انگور و توت و روشنی
بی‌تو کابل، بی‌تو کوهستان سردی می‌کند*
این من و، این هم کبوترواره‌های اشکِ من
بی‌تو حتا فصلِ تابستان سردی‌ می‌کند

* کوهستان زادگاه دوست‌داشتنی من است؛ توت و انگورِ فراوان دارد و بیشه های سبزینه اش را جوی های زلال و روان روشنی بخشیده...