About Me


و این هم آغاز نافرجام عطش از زبان خودم؛ 

در سوم حوت ۱۳۶۶ در کاپیسا (دهکده ی) کاریزی به حال زندگان گریه کردم وقتی هوشیار شدم دیدم که زندگی نکبت‌بار همه را محتاج مرگ کرده بود، با چشم و سر می‌دیدم که مغرور ترین شانه در پای یافتن یک لقمه نان خشک خم می‌شد. روزها شب شد، شب ها روز شد، هفته ها، ماه ها و سال ها رفت و گذشت؛ تلخی های روزگار را از جنگ ها تا مهاجرت ها، از مهاجرت ها تا همین دم تجربه می‌کنم، در میان این همه دود و خاکستر، درد و اجبار درس هم خواندم: پله های دشوار تحصیلی ام از آغوش آسمانی مادر تا دانشکده ی حقوق منجر شد. همین اکنون در شاهراه زندگی فریاد دروغین حافظان صلح را با تلقین وجدان خویشتن می‌شنوم. این زندگی آنقدر دردمندم ساخت تا شاعر شدم؛ دلتنگی های روزان و شبان مهاجرت، تماشای سرنوشت خونین مردمم هرسکوتی در اندیشه ام منفجر می‌کرد. نخستین خط خطی هایم به نام شعر در ایران شکل می‌گرفت، در اوایل دهه ی هشتاد به خانه‌ی پدری بازگشت نمودم، دیدم این‌جا همه‌ی مردم شاعر شده بود... کمی جدی به دنبال شعر افتادم؛ سال‌ها بدون این‌که بدانم چه چیز را در کدام قالب می‌نویسم به تجربه‌ی تمام قالب های شعری دست زدم و در زدم: از غزل، رباعی، دوبیتی گرفته تا قالب های آزاد( سپید و نیمایی). رفتن به انجمن قلم افغانستان و آشنایی با شاعران صاحب نام کشور جرقه‌ی دیگری بود که شاعر ترم ساخت. اولین مجموعه ی شعری‌ام به نام (من کاذب ترین فصلم) در بهار ۹۱ در کابل به چاپ رسید. حالا نگران چاپ دو کتاب دیگر خود می باشم؛ یکی در ساحت حقوق بین الملل و آن دیگرش بازهم شعر... شاید این همه هستی ویران من است که بر شانه‌ی لاغر صفحات دست به دست می شود. با حرمت
عبدالمالک عطش

No comments:

Post a Comment