Sunday, 24 August 2014

یک غزل‌واره تقدیم دوستا

ساقه را غم، ریشه را گلدان سردی می‌کند 
بی‌تو حتا فصلِ تابستان سردی می‌کند
زخمِ سنگینی که در اندامِ شهری می‌خورد
امتدادِ خیسِ در باران سردی می‌کند
جُغد های زردِ پاییزی همین‌که می‌رسند
زندگی دیگر به گنجشکان سردی می‌کند
شب که می‌آید کبوترها پریشان می‌شوند
آسمان با وُسعتِ جولان سردی می‌کند
تا نمی‌آرد شمالک های گیسوی ترا
خواب هم دیگر، دراین زندان سردی می‌کند
مرده را حتا اگر... در متنِ آتش بسپُری
سنگ سنگِ داغِ گورستان سردی می‌کند
بر منِ پرورده‌ی انگور و توت و روشنی
بی‌تو کابل، بی‌تو کوهستان سردی می‌کند*
این من و، این هم کبوترواره‌های اشکِ من
بی‌تو حتا فصلِ تابستان سردی‌ می‌کند

* کوهستان زادگاه دوست‌داشتنی من است؛ توت و انگورِ فراوان دارد و بیشه های سبزینه اش را جوی های زلال و روان روشنی بخشیده...

No comments:

Post a Comment