این هم یک مثنوی-غزل محصول یک سفر سهسال قبلی که به ترکیه داشتم؛ ولی رفتن به قونیه که یکی از رؤیاهای من بود، تعبیر نشد که نشد یعنی آخرین ایستگاهِ مولانا را ندیدم....
نپرس از من کجا بودی...؟
سفر پایان رسید اما سخن ناگفته باقیماند
سرود سبز رؤیا های شهری خفته باقیماند
سرود سبز رؤیا های شهری خفته باقیماند
نشد تا پیر رومی را دوباره در سرود آرم
به آغوش مشامم خوشه خوشه بوی عود آرم
به آغوش مشامم خوشه خوشه بوی عود آرم
نشد خلوت کنم با های های نای مولانا
گلویی ترکنم از قطرهی دریای مولانا
گلویی ترکنم از قطرهی دریای مولانا
نشد تا راویِ ویرانههای خانقاه گردم
صدای دردهای بلخ؛ شهر بیصدا گردم
صدای دردهای بلخ؛ شهر بیصدا گردم
نشد فرصت یکایک کشور خود را غزل سازم
و مرگ ملت خون بستر خود را غزل سازم
و مرگ ملت خون بستر خود را غزل سازم
غزل سازم که پائیزش بهاران میشود یا نه؟
و فصل انجمادش گرم و جوشان میشود یا نه؟
و فصل انجمادش گرم و جوشان میشود یا نه؟
غزل سازم که آیا این نگاهِ خسته از جنگاش؟
به لبخند سلام صلح عنوان میشود یا نه؟
به لبخند سلام صلح عنوان میشود یا نه؟
غزل سازم که آیا جادههای عقده آلودش؟
گذرگاه سپاهِ شهسواران میشود یا نه؟
گذرگاه سپاهِ شهسواران میشود یا نه؟
غزل سازم که روح بیتفاوتهای این دنیا
ازین آتش فشانیها پریشان میشود یا نه؟
ازین آتش فشانیها پریشان میشود یا نه؟
پرستو باز میخواند به پای شاخهی چیزی؟
و اشکی باعث امحای فوران میشود یا نه؟
و اشکی باعث امحای فوران میشود یا نه؟
خبر از باغ میگیرد جناب باغبان آیا؟
گل سرخ از لباس دود عریان میشود یا نه؟
گل سرخ از لباس دود عریان میشود یا نه؟
***
نشد تا راوی ویرانههای خانقا گردم
صدای دردهای بلخ؛ شهر بیصدا گردم
نشد تا راوی ویرانههای خانقا گردم
صدای دردهای بلخ؛ شهر بیصدا گردم
به مولانا بگویم: خانقاهات لانهی بوم است
و شهر بلخ بامی سر دچار لشکر شوم است
و شهر بلخ بامی سر دچار لشکر شوم است
به مولانا بگویم: زندگی با ما چهها کرده؟
حوادث آشیاناش را چقدر نا آشنا کرده...
حوادث آشیاناش را چقدر نا آشنا کرده...
بگویم پارسی را پاسداری نیست در خاور
به رزم اجنبی چابک سواری نیست در خاور
به رزم اجنبی چابک سواری نیست در خاور
بگویم مولیان رودکی جوییست بیپرسان
به سردی میگراید پنجهی رامشگر انسان
به سردی میگراید پنجهی رامشگر انسان
بگویم غیر غم در کوچههای بلخ چیزی نیست
و عمر ما به غیر از داستان تلخ چیزی نیست
و عمر ما به غیر از داستان تلخ چیزی نیست
ز سعدی نیست آوایی، ز حافظ نیست آهنگی
و همتای سنایی نیست خورشیدی به اورنگی
و همتای سنایی نیست خورشیدی به اورنگی
ببین! بخت سیاهم را ندیدم وای وای افسوس!
و یک گلواژه از باغی نچیدم وای وای افسوس!
و یک گلواژه از باغی نچیدم وای وای افسوس!
نپرس از من کجا بودی که من دلتنگ برگشتم
از آن رنگین کمان وادی همان بیرنگ برگشتم
از آن رنگین کمان وادی همان بیرنگ برگشتم
***
نمیمالم به چشمانام کتاب مثنوی دیگر
نمیگیرم خبر از داستان معنوی دیگر
نمیمالم به چشمانام کتاب مثنوی دیگر
نمیگیرم خبر از داستان معنوی دیگر
نمیخوانم از این پس قصهی ناب کنیزک را
بسوزانید دیگر، دفتر و باب کنیزک را
بسوزانید دیگر، دفتر و باب کنیزک را
دگر جایی ندارد نام مولانا به قلب من
و تاثیری ندارد جام مولانا به قلب من
و تاثیری ندارد جام مولانا به قلب من
دگر مهم برایم نیست شور شمس تبریزی
به آتش میکشم پای عبور شمس تبریزی
به آتش میکشم پای عبور شمس تبریزی
دگر از شعرهایم بوی مولانا نمیآید
و روح اشتیاقم سوی مولانا نمیآید
و روح اشتیاقم سوی مولانا نمیآید
نپرس از من کجا بودی که من دلتنگ برگشتم
از آن رنگینترین وادی همان بیرنگ برگشتم
از آن رنگینترین وادی همان بیرنگ برگشتم
پائیز 1390
ترکیه
ترکیه
